خاطرات یک پرستار- اورژانس 05

خرید بک لینک

بسم الله الرحمن الرحیم


ساعت استراحتو رفتیم اورژانس!

پر مورد تصادفی بود!

یه پسربچه کوچولو به اسم امیر با مادرش اومده بودن،صندلی رو کشیدم جلوتر و نشستم جلوش،سرش شکسته بود و خون ریخته بود سمت راست صورتش و رو گوشش و خشک شده بود!مادرش میگفت از روی پل افتاده!:/

با خودم گفتم پل؟! نه بابا! حتما پل روی جوبی چیزی میگه !

با اینحال انگار نه انگار،نه گریه میکرد و...لبه تخت نشسته بود و اطرافو نگاه میکرد!

ادامه مطلب
غدیر خم، عید ولایت...

ما را در سایت غدیر خم، عید ولایت دنبال می‌کنید

برچسب: خاطرات یک پرستار,خاطرات يك پرستار,خاطرات یک پرستار اورژانس,خاطرات يک پرستار,خاطرات یک پرستار اردکانی, نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 17:12

صفحه بندی