بسم الله الرحمن الرحیم
ساعت استراحتو رفتیم اورژانس!
پر مورد تصادفی بود!
یه پسربچه کوچولو به اسم امیر با مادرش اومده بودن،صندلی رو کشیدم جلوتر و نشستم جلوش،سرش شکسته بود و خون ریخته بود سمت راست صورتش و رو گوشش و خشک شده بود!مادرش میگفت از روی پل افتاده!:/
با خودم گفتم پل؟! نه بابا! حتما پل روی جوبی چیزی میگه !
با اینحال انگار نه انگار،نه گریه میکرد و...لبه تخت نشسته بود و اطرافو نگاه میکرد!
ادامه مطلبما را در سایت غدیر خم، عید ولایت دنبال میکنید
برچسب: خاطرات یک پرستار,خاطرات يك پرستار,خاطرات یک پرستار اورژانس,خاطرات يک پرستار,خاطرات یک پرستار اردکانی, نویسنده: بازدید: 70