خاطرات یک پرستار-CCU 03

خرید بک لینک

بسم الله الرحمن الرحیم


توی بخش بیمار جانبازی بستری بودن که توی پرونده ش مشاوره روانپزشکی هم نوشته بودن و تو شرح حالش اومده بود عدم آگاهی به زمان و مکان...

نسبتا بی قرار بود ولی موقع شرح حال گرفتن کامل و واضح جواب سوالام رو میداد.

ساعت 16 که داروهاشو بردم بخوره،بهم گفت خواهش میکنم یه چیزی به من تزریق کنید بتونم بخوابم،واقعا نمی تونم،الان چند شبه نخوابیدم، من هشت سال تو جبهه دم گوشم گلوله تانک و موشک و...و... منفجر شده،از این مغز مگه دیگه مغزی میمونه...پیر میشه دیگه نمی کشه...


تنها کاری که تونستم بکنم همین بود که به حرفش گوش بدم...

کاش میتونستم براش کاری کنم...

اینا به خاطر امنیت و آسایش ما اینطور زجر میکشن...


غدیر خم، عید ولایت...

ما را در سایت غدیر خم، عید ولایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 7:37

صفحه بندی